67-شکم مامان و دردسر هاش
سلام کدو تنبل مامان ،
خوبی نفسم؟ ماشالله هر روز ک میگذره از روز قبل شیطون تر و بشاش تر میشی ، اما فک کنم منم مثل مامان سوشیانس و متین جان باید بهت بگم که چرا غذا نمیخوری؟ چرا گنده نمیشی ، همش احساس میکنم که داری کوچولو میمونی، مامانم هم هی بهت میگه بچه موش، من بیشتر غصه میخورم ،
اگه دختر بودی و کوچولو و ریزه میزه میشدی عیبی نداشت میتونستم کنار بیام اما بدبختی اینجاست که پسری و اصلا دوست ندارم که ریزه میزه باشی و قد کوتاه ،
باید هیکل مردونه داشته باشی و قدت هم بلند باشه ، بدبختی اینجاست که نه مامانت قد کوتاه و انقدر ریزه میزست نه بابات ، هم بابایی قد بلنده هم مامانی ، خدایا خودت یکاری کن بچم خوب رشد کنه ،
خانم دکتر مهربونم هم برای حل این مشکل بهم قرص مولتی ویتامین داده و مکمل غذایی و میگه ی مدت دیگه درست میشه و شورو میکنی وزن گرفتن ، من که با این شکم کوچیکم چشم آب نمیخوره ،
تازه مشکل پوستی هم پیدا کردم ، ۳ روز پیش صبح از خب بیدار شدم گیج و منگ رفتم دستشویی ،چشمت روز بد نبینه دیدم ی لک قهوه ای دایره ای کوچیک افتاده روی گونهه ی راستم ، منو میگی ، خواب کلا از وجودم پرید ، نمیدونم این بدبختی از کجا درومد هنوزم که هنوزه نرفته .....روش پماد میزنم ، و هر روز هم کرم ضد لک ، مشکل جوش که حل میشه جاش مشکلات دیگه میاد
فک نمیکنم که دیگه به اون رستای قبلی برگردم ،
چیزه خوبی بودم برای خودم ، به خاطر تو ببین به چه روزایی دارم میوفتم ،
تازه سزارین هم میخوام بکنم ، جای بخیش تا عمر دارم رو شکمم میمونه از همین الان دارم غصه ی قیافه و هیکل بر باد رفتم رو میخورم،
راستی ماشالله به مامان مهسا (مادر لیانا جون
آخه فعلا تصمیم گرفته زایمان طبیعی داشته باشه! من که جا خوردم! واقعا این شهامت مادرانه تبریک داره! مامان رستا یه ذره یاد بگیرررر)
وای به حالت دنیا که اومدی مامانت رو اذیت کنی
حالا بابارو اذیت کنی عیبی نداره اما به اندازه ی کافی از خجالت مامان درومدی،
راستی پسمل مامان ،
دیگه پوسیدم تو این فضای خونه و اتاقم ،
این آیدین که کنکور داره بیشتر از من میره بیرون میگرده!!!
به خدا انقدر دوستای ماه مدرسه (دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی ) با صفا و با وفا هستن که جلوی محبت هاشون ذره ذره آب میشم ،اما نمیتونم برم ببینمشون ، همش نگران شمام ، دلم برای شیطنت های دوران مدرسه و اخراج شدن و بیرون رفتنا و خندیدنا تنگ شده ، واسه اون سر به سر گزاشتنااا و ۴ ساعت تلفن صحبت کردنا و چرت و پرت گفتنا ، واااااااااااااای چه حالی میکردیم
یادشون به خیر
راستی مادر بزرگ نازنینم(مادر مادری) این چند وقت همش پیشمه ،
عاشقشم یعنی دیونشمممممممممممم ، به ندازه ی مامانم حتا شاید بیشتر از اون دوسسسسسسسسش دارم
،
خیلی ماهه ، خدا همه ی مادر بزرگها و بابا بزرگها رو حفظ کنه ،
هفته ی دیگه مامان بزرگم قول داده که ی روز خودم و خودش مثل قدیما بریم بیرون بگردیم ،
دیگه اینکه
آهان ، بد از رفتن زانیار و رادین فامیل های شوهری ،اقوام نزدیکشون ی شب اومدن خونمون، قبلش کوچ کرده بودن به خونه ی اون یکی پسرشون که تهرانه و یه شب هم اومدن پیش ما ،
کولللللللللللللللی کادو گرفتی، پول و طلا و لباس
خدا میدونه که چقدر برای هر ۲ خونواده عزیزی اولین نوه ی هر ۲ طرفی و یکی یدونه 
تو خونواده ی باباییت که دیگه گل سرسبدی ، اگه بدونی که به خاطر تو من چقدر پیششون عزیز شدم
هنوز هم کلی حرسم میگیره
زانیار تو ایام امتهاناته زیاد باهاش حرف نمیزنم ، برای امتحانای همه دعا کنید
ایشالله همه اونایی که درس میخونن قبول بشن ،
خیلی به خاطرش استرس داره
ی مشکل بزرگ با زانیار دارم ، تو پست بعدی سی میکنم مطرحش کنم
شکم
مامان بایه لباس تنگ که معلوم بشه، خیلی کوشولویه نه؟


67-شکم مامان و دردسر هاش 








